راهکارهای آزادسازی کودک از نقش بازی کردن

راهکارهای آزادسازی کودک از نقش بازی کردن

مهارت‌هایی را که در اینجا بیان می‌کنیم به شما کمک می‌کند تا کودکان تصویر متفاوتی از خود داشته باشند. برای مثال، مادری که پسرش را فراموش‌کار می‌خواند، با گذاشتن یادداشتی به وی کمک می‌کند تا او خود را به عنوان شخصی ببیند که می‌تواند هر آنچه می‌خواهد را به یاد آورد.

مهارت‌هایی را که در اینجا بیان می‌کنیم به شما کمک می‌کند تا کودکان تصویر متفاوتی از خود داشته باشند. برای مثال، مادری که پسرش را فراموش‌کار می‌خواند، با گذاشتن یادداشتی به وی کمک می‌کند تا او خود را به عنوان شخصی ببیند که می‌تواند هر آنچه می‌خواهد را به یاد آورد.
جورج عزیز
مربی موسیقی‌ات امروز به من تلفن کرد و گفت که در دو جلسۀ آخر ارکستر ترمپت را نبرده بودی. من مطمئنم تو یک راه پیدا می‌کنی تا از همین حالا فراموش نکنی آن را با خودت ببری.
مامان
پدری تصمیم گرفت به جای اینکه پسرش را وحشی بخواند، از روش مشکل‌گشایی استفاده کند. پدرش گفت: جان، می‌دانم وقتی سعی می‌کنی روی انجام تکالیفت تمرکز کنی، اگر برادرت سوت بزند عصبانی می‌شوی ولی باید کتک‌کاری را کنار بگذاری. فکر می‌کنی باید چه‌کاری کنی تا بتوانی سکوت لازم را به دست بیاوری؟
آیا به نظر شما کار سختی است به کودکی کمک کنیم تا خود را به گونه‌ای متفاوت ببیند؟ وقتی کودکی رفتاری را طی دوره‌ای مصرانه تکرار می‌کند، والدین سعی می‌کنند با گفتن بازم داری این کار را می‌کنی، مانع از تکرار این رفتار وی شوند.
بله، نیروی ارادۀ فوق‌العاده‌ای لازم است تا وقت روی آن بگذاریم. با برنامه‌ریزی طرحی بریزیم که مانع از نقش بازی کردن کودک شود.
اگر الآن می‌توانید وقت بگذارید از خودتان بپرسید:
– آیا امکان دارد در مدرسه، خانه، بین دوستان و آشنایان در قالب نقشی فرورفته باشد؟ آن نقش چیست؟
– آیا نکات مثبتی در مورد این نقش وجود دارد؟ (برای مثال، روحیۀ شوخ یک آدم بدجنس و تخیلات یک فرد خیال‌باف)
– دوست دارید فرزندتان چطور در مورد خودش فکر کند؟ (توانایی قبول مسئولیت، انجام دادن کاری تا به آخر …)
با پاسخ دادن به این پرسش‌های سخت شما مقدمات کار را انجام داده‌اید. کار اصلی در حال حاضر در پیش رو است. نگاهی به لیست مهارت‌های زیر بیندازید، سپس کلمات واقعی که ممکن است برای اجرای آن‌ها استفاده کنید، یادداشت کنید.
الف) به دنبال فرصت‌هایی باشید که به کودکتان تصویر جدید ارائه دهید.
ب) کودک را در شرایطی قرار دهید که خود را به گونه‌ای متفاوت ببیند.
ج) اجازه دهید که کودک بشنود که مطلب مثبتی در مورد وی می‌گویند.
د) یک الگوی رفتاری که می‌پسندید برای وی شرح دهید.
ت) سنگ صبور فرزندانتان باشید.
ث) وقتی کودکتان طبق وصیت‌هایتان عمل کند، احساسات و انتقادات خود را برایش تشریح کنید.
ی) آیا مهارت دیگری وجود دارد که فکر می‌کنید مؤثر باشد؟
رییس مدرسۀ پیشاهنگی از من خواست همراه او به اتاق پهلویی بروم. حالتش کمی ترسناک بود. با حالت عصبی پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟
می‌خواستم در مورد دیوید با شما صحبت کنم. مسائل کوچکی وجود دارد. مسئلۀ “دیوید از انجام آموزش‌ها، نافرمانی می‌کند.” ……………. نمی‌فهمم؟ چرا؟ منظورتان پروژه‌ای که الآن رویش کار می‌کند؟
او سعی می‌کرد با صبوری لبخند بزند و گفت: منظورم تمام پروژه‌هایی است که از اول سال روی آن کار می‌کنیم. وقتی پسرتان فکری به ذهنش می‌رسد، چیز دیگری جلودارش نیست. او طرز کار خودش را دارد و به هیچ دلیلی نمی‌خواهد گوش کند. باید صراحتاً عرض کنم که بچه‌ها کمی از دستش ناراحت هستند. او وقت گروه را هدر می‌دهد. او در خانه هم شیطان است؟
یادم نمی‌آمد چه پاسخی دادم، دیوید را توی ماشین انداختم و آنجا را ترک کردم. در راه خانه، رادیو را روشن کردم که مجبور نباشم حرف بزنم. سال‌ها تظاهر می‌کردیم که لج بازی و شیطنت دیوید در خانه برای من و پدرش و خواهر و برادرش است. اما حالا گریزی از واقعیت وجود نداشت.
ساعت‌ها از وقت خوابم گذشته بود و من همچنان دیوید را به خاطر اینکه مثل سایر کودکان نبود سرزنش می‌کردم و خودم را به خاطر اینکه در تمام مدت او را لج‌باز یا وحشی می‌خواندم شماتت می‌کردم.
هنوز صبح نشده بود که توانستم به دیدگاه مدیر مدرسه در مورد پسرم فکر کنم و تصمیم گرفتم به دیوید کمک کنم تا همچنان نقش خود را ادامه ندهد. کار من تنها این بود که در جستجوی خوبی‌های شخصیت وی باشم و آن‌ها را تأیید کنم، اگر من این کار را در حق او نمی‌کردم پس چه کسی باید می‌کرد.
اگرچه او یک‌دنده و لجباز است اما درعین‌حال، از ذهن باز و انعطاف‌پذیری برخوردار بود و این ویژگی‌های اخلاقی نیاز به تأیید و تشویق داشت.
]صحبت‌های زیر بر اساس نکات گفته‌شده در بالا (الف- ی) می‌باشد[
الف) دیوید تو قبول کردی که با ما به خانۀ مادربزرگ بیایی، در حالی که دوست داشتی در خانه بمانی و با دوستانت بازی کنی. این فداکاری تو را نشان می‌دهد.
ب) هر یک از اعضای خانواده دوست دارند برای غذا به یک رستوران متفاوت بروند، دیوید شاید تو بتوانی ایده‌ای بدهی که ما را از این سردرگمی نجات بدهد.
ج) پدر، من و دیوید به این توافق رسیدیم. او نمی‌خواست او با پوتین‌هایش به مدرسه برود و من دلم نمی‌خواست او با پاهای خیس به مدرسه برود. بالاخره او تصمیم گرفت کفش‌های کتانی قدیمی‌اش را برای مدرسه بپوشد و یک جفت کفش و جوراب خشک برای تعویض آن‌ها به مدرسه ببرد.
د) شب خیلی مأیوس شده بودم چون حسابی دلم را صابون زده بودم به سینما می‌روییم و فیلم می‌بینیم. اما پدر به من یادآوری کرد که باید به تماشای بازی بسکتبال برویم. خوب فکر می‌کنم که سینما رفتن را برای یک هفته به تأخیر بیندازیم.
ت) یادم می‌آید اولین بار چقدر نسبت به رفتن اردوی پیشاهنگی، ناراحت و مخالف بودی اما سپس به آن فکر کردی و در آخر خودت تصمیم گرفتی آن را امتحان کنی.
ث) دیوید، پوشیدن لباس جین کهنه در مراسم عروسی نشانۀ بی‌احترامی به مردم است. مثل این است که به آن‌ها بگویی، این عروسی اصلاً مهم نیست. به نظرم بهتر است اگر دوست نداری کت‌وشلوار و کراوات بپوشی، یک لباس مناسب‌تر را انتخاب کنی.
ی) قبول احساسات منفی دیوید، دادن حق انتخاب استفاده از روش مشکل‌گشایی، این‌ها، تمریناتی بودند که مسیر رفتاری من را با دیوید عوض کردند و این امکان را به وجود آوردند تا او را در پرتو انوار جدیدی ببینم و سپس همان‌طور که او را دیدم با او رفتار می‌کردم.
پسر کوچولوی من الآن کاملاً بزرگ شده است. تنها چند روز پیش وقتی به دلایل من (از دیدگاه من) گوش نکرد، آن‌قدر ناراحت شده بودم که خودم فراموش کردم و او را لج‌باز خطاب کردم.
به نظر می‌رسید کاملاً تعجب کرده است و برای لحظه‌ای سکوت کرد و پرسید: واقعاً شما من را این‌طور می‌بینید؟
من از خجالت زبانم بند آمده بود.
به آرامی گفت: باشه. مادر متشکرم. اما من دیدگاه دیگری نسبت به خودم دارم.

Related post

یک دیدگاه